مأموريت تبليغ را بخاطر خدا مي رويم والا سود مالي ندارد – هميشه به خدا مي گويم كه خدايا از ما قبول كن كه مي رويم تبليغ

رامهرمز رفتيم من هميشه با سربازان عقيدتي هم اتاق مي شوم – زیرا از تنهايي بدم مي آيد زیرا رفت و آمد دوستان سربازان ع. س نيز باعث شب نشيني و تبليغ دين مي گردید.

نکته مهم : برای بهره گیری از متن کامل پژوهش یا مقاله می توانید فایل ارجینال آن را از پایین صفحه دانلود کنید. سایت ما حاوی تعداد بسیار زیادی مقاله و پژوهش دانشگاهی در رشته های مختلف می باشد که می توانید آن ها را به رایگان دانلود کنید

فرمانده ستاد فرماندهي رامهرمز سرهنگ شمخاني بود كه مرد بسيار نجيب و شريفي بود

در آنجا يكروز مريض شدم گلوي من چرك كرده بود – غذاي نيرو وضعش خيلي بد می باشد دو روز غذا نخوردم روز سوم در حال مردن بودم – دلم شكست – شب سربازي آمد دو غذا از بيرون تهيه كرده بود از طرف سرهنگ شمخاني آورده بود. مرا زنده كرد. فكر كنم تنها افطاري كه طرف را بهشت برد همين غذا بود يكي از غذاها را به سربازان دادم و يكي را خودم خوردم – سرهنگ ندانسته برايم غذا فرستاد كه كار خدا بود غذا بدترين موضوع نيرو می باشد.

بندرعباس رفتيم – سؤال مي كردند كه كي كيش مي رود يا جاهاي ديگر؟ من ساكت بودم. پرسيد كي مي رود ابوموسي؟ كسي داوطلب نشد من قبول كردم

  • حاج آقا گفت سفر خارج داري مي روي اگر براي برگشت هواپيما نيايد آنجا مي‌ماني.

– قبول كردم – دو روز معطل شديم بعد با هواپيماي كوچك باربري پرواز كرديم – بعد از نيم ساعت فهميديم كه هواپيما دور زد – بعد فهميديم كه در خليج گردباد بوده و خلبان با تيزهوشي دور زده و الا پودر مي شديم يكروز معطل شديم تا دوباره پرواز كرديم – در فرودگاه ابوموسي در حال نشستن دوباره هواپيما بلند گردید فهميديم در باند ابري آمده كه خلبان ديد ندارد تا بنشيند. پرواز كرديم تا ابر رفت نشستيم.

شما می توانید مطالب مشابه این مطلب را با جستجو در همین سایت بخوانید                     

در ابوموسي با همه رفيق بودم – مسئله غذا آنجا خيلي نمود داشت – زیرا نيروهاي ديگر بودند – بچه ها خيلي گله مي كردند مثلاً نيرو دريايي غذاهاي عالي داشتند ولي ما هيچ. من دلداري مي دادم ولي قانع نمي شدند.

در ابوموسي افراد اماراتي هم هستند كه دولتشان به آنها خيلي مي‌رسد و آنقدر برايشان غذا و آذوقه مي‌آورند كه باعث مي‌گردید بچه‌هاي نيرو انتظامي افسوس بخورند.

  • آقاي حسين زاده با اخلاق خوبش در جذب مبلغين خيلي مؤثر می باشد.

از شهركرد من را به شهر سامان فرستادند – نيمه دوم ماه رمضان شهري رفتيم به نام هفش جان – مردم با نيرو انتظامي درگير شده بودند – فرمانده بد دهني داشت كه به پرسنل پرخاش مي‌كرد و تحقير و ضايع‌شان مي‌كرد.

هيچ كاري نمي‌كرد ولي تواضع و فروتني من باعث گردید با او هم رفيق شدم

پادگان قدس: روزهاي اول براي خود آدم هم دلگير و غريب می باشد – پادگان آموزشي بود – يكي از سربازان شمالي از دور به من نگاه مي‌كرد.

– حاج آقا با شما كار دارم نرسيده به در عقيدتي گريه افتاد آنقدر گريه كرد كه نزديك بود منهم گريه بيفتم.

او را در آغوش كشيدم ميگفت:

– دلم براي مادرم تنگ شده

آنقدر گريه كرد رفتم پيش سرهنگ ميلاني و ماجرا را گفتم: بلافاصله گفت:

  • كي؟ برو بگو بياد بره مادرش رو ببينه

همين يك نمونه از خروار بود كه با وجود يك فرماندة خوب مبلغين در جذب سربازان و افراد موفق‌تر اقدام مي‌كردند.

سربازي آمد پيشم.

– حاج آقا مي‌خواهم به خانه‌مان تلفن بزنم.

كارت تلفن را در آوردم به او دادم رفت دير كرد – بعد آمد

– تمام گردید حاج آقا ببخشيد گفتم عيب نداره برو گفت:

– با خواهرم صحبت مي‌كردم حواسم پرت گردید تمام گردید.

گفتم: برو عيب ندارد داشت مي‌رفت برگشت گفت آخوند هم خوب و بد دارد

ديگر فهميدم در موردم بد فكر مي‌كرده كه خدا رو شكر من هم درست اقدام كردم.

در مياندوآب درگيري شده بود بين شيعه و سني

سربازان سني گوشه‌اي جمع مي‌شدند – كم كم به آنها نزديك شدم – نماز جماعت با ما نمي‌خواندند.

به آنها گفتم: – اجباري نيست شما با ما نماز بخوانيد فقط نبايد دشمن شاد كن بشويم والا ما كه پشت سر شما نماز مي‌خوانيم مثلاً در مكه يا جاي ديگر كم كم به ما ملحق شدند و نماز را با ما مي‌خواندند.

حسين زاده مركز آموزش وليعصر پادگان قدس

مسئله اتاق مبلغ بايد حل گردد

– در مركز آموزش به بچه‌ها مي‌گفتم روزه بگيريد پيش‌ام مي‌آمدند و گلويشان را نشان مي‌دادند كه خشك می باشد از بس رژه رفته اند. دلم برايشان مي‌سوخت.

رفتم پيش مسئول پادگان درخواست كردم يك كلاس را حذف كنند آنها نيز محبت كردند و كلاس را حذف كردند كه تأثير خوبي نزد بچه‌ها داشت.

در رامهرمز سربازي آمد گفت شما كه اينقدر سفارش غسل و وضو مي‌كنيد من چند روز می باشد نتوانسته‌ام حمام بروم علت را جويا شدم فهميدم آبگرمكن خراب می باشد بلافاصله اقدام كردم و آبگرمكن را درست كردند.

من طلبة ورودي سال 68 هستم از سال 70 براي تبليغ اعزام شده‌ام (دانش‌آموزي و مدرسه‌اي) ماه رمضان سال 82 در عسلويه بودم – فرماندة خوبي داشت سرهنگ حبيبي كه در سطح استان از او تقدير گردید عسلويه عقيدتي نداشت.

يكي از پرسنل قبلاً پرسنل عقيدتي بوده كه منفك شده – دل خوشي از روحانيون نداشت ولي بخاطر وجود بحثهاي شبانه عقديتي و سياسي جذب گردید و در شب احياء برنامه داشتيم كه خودش گفت براي اولين بار جامعه كبيره را تا آخر خوانده.

خبر دادند كه چند نفر از كادريها نه تنها نماز جماعت شركت نمي‌كنند و نماز نمي‌خوانند بلكه روزه خواري هم مي‌كنند من تذكر هم ندادم بلكه در يكي از سخنرانيها در مورد معاد و رحمت خدا در ماه رمضان صحبت كردم كه بر روي آنها تأثير گذاشت صحبت مستقيم با آنها نكردم فقط غير مستقيم در سخنراني با آنها صحبت مي‌كنم.

در چابهار شركت پرسنل در نماز و دعا كم بود بعد فهميدم كه به خاطر فوتبال می باشد سه شب با فرماندهي در فوتبال شركت كرديم دو تيم قرمز و آبي شديم كه بعد همه آنها در نماز و دعا شركت مي‌كردند كه مي‌گفتند زیرا شما در برنامه فوتبال ما شركت كرديد نامردي بود ما در برنامة شما شركت نكنيم.

استان سيستان هنگ ميرجاوه گروهان چانه دو دور افتاده‌ترين گروهان كه تا مركز شهر 150 كليومتر فاصله داشت به هنگ كه رفتم گفتند گروهاني داريم كه تا به حال هيچ روحاني‌اي آنجا نرفته امكانات هيچ چيز نداشتند هفته‌اي يكبار تانكر آب مي‌آورد – نه حمام – نه آب – نه برق هيچ چيز نداشتند.

پاسگاهاي دورافتاده‌اي داشت.

يكشب لباس نظامي پوشيدم و با آنها همراه شدم و در بين پاسگاه‌ها رفت و آمد و نگهباني داديم – از نظر روحي برايشان خيلي خوب بود – هر شب مرا به پاسگاه‌ها دعوت مي‌كردند – كه زیرا راه دور بود آنها مي‌آمدند.

هر جا مديريت بوده و فرمانده از خودش خلاقيت داشته كارها به نحو احسن انجام شده.

در ماه رمضان كوه نوردي تعطيل بود – زيارت عاشورا پنج‌شنبه‌ها انجام مي‌داديم – صبحها روان خواني قرآن داشتيم در صحبتهايم حداقل يكهفته را در مورد امام زمان صحبت مي‌كرديم كه خيلي استقبال مي‌گردید.

اگر فرماندهي همكاري نكند مبلغ دست و پالش بسته می باشد و كاري نمي‌تواند بكند

بايد به آسايشگاه آنها برويم تا طرح سئوال گردد نبايد بايستيم تا آنها بيايند سراغ ما

در احكام يكسري نقاط كور می باشد كه روحاني خجالت مي‌كشد بگويد مخصوصاً در طهارت سربازان بيشتر مسائل اعتقادي را مي‌پرسند – خيلي وقتها با مسائل سياسي قاطي مي‌كنند.

شبهات :

1- در مورد ولي فقيه

2- در مورد امام زمان كه اصلاحين كسي هست نيست.

  • در مورد معاد (چه كسي ديده و رفته؟)

ايمن سازي پرسنل – زیرا خود پرسنل آدم خوبي می باشد ممكن می باشد از خانواده غافل گردد و دشمن روي بچه‌‌هاي او زوم كنند.

بعضي مواقع پاسگاه‌ها را با موتورسيكلت مي‌رفتم.

مشكلات پرسنل فقط مالي نيست گاهاً روحي می باشد و يا تبعيضي می باشد كه بين نيروي انتظامي و نظامي می باشد.

حق مأموريت نيروي انتظامي 1000 تومان می باشد ولي ارتش 6500 تومان می باشد.

مرخص‌ها در نيرو انتظامي هر 30 تا 45 روز می باشد ولي ارتش و سياه 48 ساعته می باشد.

شما می توانید تکه های دیگری از این مطلب را در شماره بندی انتهای صفحه بخوانید              

در يكي از پاسگاه‌ها فرمانده پاسگاه سبزيكاري و درختكاري كرده بود – چاه آب زده بود تا با نرسيدن تانكر آب به مشكل نخورد و پاسگاه هم از نظافت و تميزي خاص و زيادي برخوردار بود.

يكي از فرماندهان سرنماز و اذان از ستاد بيرون مي‌رفت كه باعث تعجب بود بعد‌ها فهميدم با دين مشكل دارد فرمانده‌هاني كه به نماز اهميت مي‌دهند نيرو نيز به آنها اقتدا مي‌كردند.

هرجا رفته‌ام با بدرقه از آنجا آمده‌ام شماره تلفنهاي آنها را دارم و شمارة من را نيز آنها دارند و تماس داريم.

روحاني نبايد متوقع باشد.

روز اول با پرسنل شرط مي‌كنم خود را مديون ديگران نكنند و احياناً جنب سرنماز از جهت اجبار نيايند.

من كارهاي شخصي خودم را به سرباز نمي‌دادم – گاهاً ظرف سربازان را نيز مي‌شستم- بعضي شبها كه غذا خوب نبود پول رو هم مي‌گذاشتيم مواد اوليه مي‌خريدم يكنفر غذا مي‌پخت يكنفر ظرفها را مي‌شست (قرعه كشي)

وقتي يك روحاني با سربازان فوتبال بازي مي‌كند به خاطر روحاني حرفهاي ركيك بهره گیری نمي كنند و حجب و حيا را رعايت مي‌كنند كه خود يك فرهنگ‌سازي می باشد.

در كرمانشاه افسر و سرباز شيطان پرست داشتيم: بجاي نماز نياز دارند.

شهركرند غربي و بخش گهواره اطراف اسلام آباد غرب كه الحق هستند يا علي الهي يا شيطان پرستند نيك شهر خيلي ضد شيعه هستند.

عقيدتي سياسي به استانهاي اصفهان – سمنان – خراسان – شمال – يزد – مركزي – همدان – قزوين – زنجان – فارس: اعزام ندارد.

عقيدتي چهارمحال بختياري فقط دو ماشين دارد

مراكز اعزام مبلغ

1- مركز آذربايجان شرقي (مركز آموزش وليعصر )


دیدگاهتان را بنویسید